حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

جشن گودبای مای بی بی

سلام بر دختر نازم بعد از شروع کردن پروژه عظیم که واقعا خیلی سخت بود   رسیدیم به اینجا. البته بیشترشو تو پست پروژه عظیم گفتم بازم بعضی از خاطره هاشو میگم. خلاصه بگم تا قبل از جشن گرفتنت هرجا میرفتیم مای بی بی میشدی ولی برای احتیاط بود هردفعه هرجا بود میبردمت دستشویی. کلا خونه ی خودمون فکر کنم پنج یا شش جای قالی رو نجس کردی که مشکلی پیش نیومد زود همون موقع میشستم. دهه اول محرم که اردکان بودیم هم خونه مامان جون تو اتاق خاله جیش کردی اونجا شستنش خیلی سخت بود قالی رو با باباجون بردیم رو حیاط شستیم و موکت زیرش هم تو اتاق شستم. خداروشکر که تموم شد.از همون اوایل هم شبا بدون مای بی بی میخوابیدی. ...
10 آذر 1393

تولدم مبارک

  روز قشنگیه همیشه روز تولد آدم قشنگه و وقتی همه اونا که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک میگن تازه میفهمی چقدر زیادن آدمایی که دوستت دارن و این خودش روز رو قشنگ تر می کنه..... به هر حال تولدم مبارک   سلام دخترم بیست و هفتم مهر تولد مامانی بود. خونه خودمون بودیم و بابایی حسابی مارو سورپرایز کرد... یه مصرع شعر قشنگ دیدم گفتم اینجا بنویسم. جای هیچکس را هیچکس دیگر نمیتواند پر کند........ تولدم مبارک   اعتماد به نفس نیست که !!!!!!! اگه خلال دندون داشت الان تنه درخت بود       بفرمایید کیک.. البته تو راه که آقا می...
27 مهر 1393

سالگرد ازدواج

  سلام عزیز دلم ، نفس مامان پنجمین سالگرد ازدواج من و بابایی. اول مهر 93 همسرم.... عشق را با تو تجربه کردم، امید به زندگی را در تو آموختم ، محبت را در قلب تو یافتم با هر تپش قلبم میگویم دوستت دارم و چشمان همیشه عاشقم در انتظار توست سالگرد ازدواجمان مبارک   بفرمایید کیک دست پخت خودمه ها!!!!!!     مامانی فدای اون ژستت بشه         فــــــــــدایی داری دخترم          اینم کادو ها         ...
2 مهر 1393

تولد بابایی

  تـــــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــــــــارک همســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر مــهــــــــــــــــــــــربــانــــم     روزی که به دنیا اومدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی باشی که با بودن تو دنیا براش زیباتر است بهانه ی زندگی ام تولدت مبارک..     دختر قشنگم سی مرداد تولد بیست و هفت سالگی بابایی بود ولی چون شب شهادت امام جعفرصادق بود تولد نگرفتم... اول شهریور تولد گرفتم دو روز بعدش... خواستم حســــــــــــــــــــــــــــــــابی سورپرایز بشه ............. که به...
12 شهريور 1393

تولد دو سالگی هلوکیتی ما

    هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وووووووووورااااااااااااااااااااااااااااا دختر ناز ما دو ســــــــــاله شد             دو سال از به دنیا اومدن فرشته ی ناز ما میگذره...     قربونت برم خوشگل مامانی که داری بزرگ میشی. خـــــــــــــــــــــــــــــــــدا جـــــــــــــــونم شـــــــــــکر!!!     دوستان وبلاگی مهربونم از همتون بابت دیر آپ کردنم عذرخواهی می کنم.ممنون که به یادمون بودی هر روز هر روز برامون کامنت های خوشگل میذاشتی و ازمون میخواستی که پست تولد رو بزارم..خیلی خوشحالم که دوستای خوبی مثل شم...
14 بهمن 1392

تولد باباجون

  همسر مهربانم تولدت مبارک انشاالله صد و بیست ساله بشی.     انشاالله همیشه سایت بالای سر ما باشد.       دختر قشنگم     بابایی بیست و شش ساله شد. روز سه شنبه بیست و نه مرداد خونه عمو سیدابوالفضل تو اردکان دعوت بودیم و چون شب تولد بابایی بود من یواشکی کیک خریدم و بردم خونشون.. بعد از شام خیلی بابایی غافلگیر شد از دیدن کیک. من که از قبل براش یه ادکلن خریده بودم انشاالله که خوشش اومده باشه. و مادرجون هم پنجاه تومن بهش داد. دستشون درد نکنه. فرداشب هم خونه مامان جون دوباره تولد گرفتیم. و مامان جون و بابا جون نفری پنجاه تومن به بابایی کا...
6 شهريور 1392

تولد یک سالگی حدیثه سادات

  دختر قشنگم تولدت مبارک     تولد تولد تولدت مبارک. عزیزم انشاالله صد و بیست ساله بشی. عزیزکم یک ساله شدی. با اصرار زیاد تونستم بابایی رو راضی کنم برات تولد بگیرم اونم نه یکی نه دوتا بلکه سه تا  یه دفعه عمو سیدابوالفضل اینا رو دعوت کردیم بعدش خانوم مقدم و دختراش و عروسش و دفعه سوم هم خونه ماماجون اردکان. عموسید ابوالفضل اینا قرار بود برن مشهد به همین دلیل دوم بهمن اومدن تولد و خانوم مقدم اینا چهارم بهمن اومدن.خیلی بهت خوش گذشت.   چون تقریبا تو کارای خونه و تزیینات دست تنها بودم دو هفته قبل از تولدت کارامو شروع کردم تا شد این.........   تزیینات خونه ...
6 بهمن 1391

تولد ده سالگی داییم

دخمل من دایی محمد مهدی ده ساله شد. بیست و سوم آذر دوستاشو دعوت کرد و همه دوستاش اومدن و براش کلی کادوهای خوشگل آوردن. ولی ما قم بودیم. عمه فاطمه اینا اومده بودن قم با ننه حاجی معصومه روز بیست و سوم آذر هم اومدن خونه ما. فرداش که جمعه بود و میومدن اردکان من و شما هم باهاشون رفتیم تا دوباره برای دایی تولد بگیریم.   وقتی عمه اینا اومدن خونمون با پسر عموم عکس گرفتم     دایی جون تولدت مبارک  چقدر دوستات کیک خوردن؟؟؟؟؟؟؟         خاله جون توهم بیا تو عکس        اینم کیک نصفه که ده تا آدمک داشته پنج تاش مونده &n...
25 آذر 1391
1